دوشنبه شب بچه ها خیلی فضولی کردن ، من که دیگه خسته شده بودم از بس اونا ریختن و من جمع کردم . دیگه به حال خودشون گذاشتم و رفتم سر کارای خودم . اونا هم از خدا خواسته هر کاری دوست داشتن کردن . بابا مرتضی مثل هر شب ساعت یازده اومد . لباساشو در آورد و جارو برقی را برداشت آورد تا خونه را جارو بزنه .( آخه بچه ها آکاسیو های زیر آکواریوم را ریزریز کرده بودن و خونه کثیف شده بود)بابا مبل را جلو کشیده بود و دسته جارو را پشت مبل انداخته بود . علی از مبل بالا و پایین می پرید . که یکدفعه پشت مبل افتاد و دستش خورد به دسته جارو برقی و دستش شکست . سریع به 115 زنگ زدن و اونا هم چند دقیقه بعد اومدن . علی را بردیم اورژانس بیمارستان امام رضا . عکس گرفتن و مشخص...